پشت دیوار بلند بیکسی لحظه هام از غم و فریاد زدنه
خواب آزادی رو میبینم هنوز آرزوم رفتن و آزاد شدنه
لحظه ی سقوط و مرگ من رسید وقتی خاک میهنم ویرونه شد
واسه موندن تو خرابه های عشق گریه سر دادن من بهونه شد
خاک من مثل یه زندونه هنوز اشک من نم نم بارونه هنوز
زندگی از تو کتاب سرنوشت غزل غربت و میخونه هنوز
درد بی همنفسی دست من و توی شبهای سیاه غم گذاشت
واسه من شریک و همصدا نبود من و با غصه کنار هم گذاشت
حسرت بودن و پر گشودنم من و یک لحظه رها نمیکنه
اگه همزاد منه بگو چرا من و از قفس جدا نمیکنه ؟؟
اگه تنهام اگه محزون اگه ابرم ابر گریون
شعر پروازو می خونم پشت میله های زندون
با صدای بینوایی با سکوت بیصدایی
شعر پروازو می خونم تا رسیدن رهایی
میدونم که غم نشسته رو لب بسته ی من باز
عمریه که دل سپردم به وجود شعر پرواز
گریه ی من توی غربت گریه ی ناباوری هاست
میدونم دردی که دارم از غم دربدری هاست
بی ستاره بود شب من شب میلاد جدایی
واسه من طلوع نوره فتح قله ی رهایی
ای مهربون تر از همه رفتن تو شکستمه
کسی که می فهمه من و همین صدای خستمه
مثل خود زندگیه بودن تو برای من
تو بغض شب شکسته شد هق هق گریه های من
واسه یه تنها مثل من بودن تو نوازشه
به هم همیشه میرسن شعر تو و صدای من
عطر تن تو همدمه با عطر خوب رازقی
دادی به دست عاشقم ترانه های عاشقی
یه شب زده یه در بدر تنها بدون همسفر
تو اومدی به شعر من مثل یه خواب زود گذر
بودن تو یه خاطره اس نوازش دست منه
عشق تو اقیانوسی از شوق به زنده بودنه
قصه ترا نه سرا: داریوش حاجبی
قصه ها در من و تو من و تو یه قصه ایم
ما کجا ییم که هنوز همصدای غصه ایم ؟
من بدون تن خویش هیچ و بی معنا منم
واسه افسانه شدن دست به قصه میزنم
قصه ی بودن من شکلی از نبودنه
وقتی می پرسی کیم این همون اسم منه
با تن زمینی ام تو مث واقعه ایی
آذرخشی و بساز آتش از صا عقه ایی
بگو من یه قصه ام یا که قصه از منه ؟
این کیه که بی صدا داره پر پر می زنه ؟
تو فضای قصه ها به تو پیوسته شدم
توی خاک میهنم از خودم خسته شدم
تن زخمی من و تو رها کن از قفس
تو ببر به قصه ها تا نیوفته از نفس


