ای روزگار فتنه گر ای قلب تو چون نیشتر
دنیام و زهرآگین نکن با من مدارا کن دگر !
شاید که نامردی تو تنها به خاطر منه
میخک آرزوی من با دستهای تو میشکنه
از دست تو آزرده ام چه بی صدا پژمرده ام
در ته اقیانوس غم خونه ی اشکها ی منه
از سینه آهی میکشم آهی که آیت غمه
قصه ی زندگی من مثل حکایت غمه
از دست تو فریاد من به گوش آسمون رسید
از تو گلایه میکنه اشکی که روی گونمه!!
ای تو هم پرواز من گریه نکن من از این تکرار بی رحم خسته ام
از همیشه تا همیشه عاشقی به صدای عشق تو دلبسته ام
تو بیا و غم رو تکه تکه کن ! شعرم ار این همه غصه پر پره
شب بارون زده تو چشمای تو با نسیم و خاک و سنگ همسفره
از خیانت پلید فاصله شعر شور انگیز من بی حاصله
دل از آواره گی خاطره ها از تموم آدما خسته تره
دل شورید ه مو دریاب که تویی موندگارترین ترانه رو لبم
از نگاه گرم جام چشم تو مثل یک دریای آرومه شبم
شعر من از جنس تلخ بیکسی تو چشام حسرت یک دریای خواب
خسته ای از شب بارونی من من از این آدمکهای با نقاب
تو از این شبهای سرد بی صدا من از این غروب وحشی جون به لب
سوخته ام ٫ خاکسترم بی تو در این آتش معبد یک قطره ی آب
تو بیا و غم رو تکه تکه کن ! شعرم ار این همه غصه پر پره
شب بارون زده تو چشمای تو با نسیم و خاک و سنگ همسفره
از خیانت پلید فاصله شعر شور انگیز من بی حاصله
دل از آواره گی خاطره ها از تموم آدما خسته تره
|
|
|
|
![]()
من چه سبزم امروز و چه اندازه تنم هوشیار است....
زندگی خالی نیست...مهربانی هست.... سیب هست......ایمان هست...
آری تا شقایق هست زندگی باید کرد.... از سهراب سپهری
همه جا رو بوی غربت میگیره وفتی خورشید میره تاریکی میآد !
مگه این خاکی که زندونی شده چیزی جز یه ذره آزادی میخواد؟
مثل یک شقایق ساقه شکسته چرا خاک میهنم خوابیده درخون ؟
من که فریاد تو نادیده گرفتم به لب تو بوسه ها میزنم اکنون !
ای که اقیانوسی از شهامتی ! تو من و ببر به دنیایی دیگه !
تو همون راهی که آخر میرسه به نوید صبح فردایی دیگه!
آسمون دوباره خاکستریه غم تازه ای از آسمون میآد
توی زندون پشت دیوار بلند صدای ضجه و بوی خون میآد
ای همه پاکتر از شعر وجودم ای غریب افتاده در گوشه ی زندون !
مثل یک شقایق ساقه شکسته چرا خاک میهنم خوابیده درخون ؟
از چهره طبيعت افسونكار بر بسته ام دو چشم پر از غم را
تا ننگرد نگاه تب آلودم اين جلوه های حسرت و ماتم را
پائيز، ای مسافر خاك آلود در دامنت چه چيز نهان داری
جز برگ های مرده و خشكيده ديگر چه ثروتی به جهان داری؟
جز غم چه می دهد به دل شاعر سنگين غروب تيره و خاموشت؟
جز سردی و ملال چه می بخشد بر جان دردمند من آغوشت؟
در دامن سكوت غم افزايت اندوه خفته می دهد آزارم
آن آرزوی گمشده می رقصد در پرده های مبهم پندارم
پائيز، ای سرود خيال انگيز پائيز، ای ترانه محنت بار
پائيز، ای تبسم افسرده بر چهره طبيعت افسونكار
ترانه سرا: داریوش حاجبی
ای تو مثل بک پرنده به سکوت شب رسیده
تو کدوم قفس اسیری که تو رو کسی ندیده ؟
میدونم هر جا که باشم بی تو یک زنده بگورم
یک کویرم که هنوز از نم نم بارون بدورم !
سینه مالامال غصه اشکم از دیده سرازیر
خسته از مرز عبوره کوچه های سوت و کورم
تو کدوم زندون تاریک ؟ دنبال کدوم حقیقت ؟
مرگ تدریجی تلخ و ماتم و درد و مصیبت
هر جا رفتم بوی دستات توی کوله بار من بود
لحظه ی شکنجه ی تو لحظه ی آزار من بود
ترانه سرا: داریوش حاجبی
قطره های سرد بارون روی سنگفرش خیابون
خونه ها خاموش و متروک تو شبای سرد بی جون
از کجا باید بخونم ؟ از کدوم لحظه ی غمگین ؟
از کدوم خاک خیابون ؟ با کدوم خنده ی شیرین ؟
از درون خود گذشتم شدم از عشق تو زاده
دنبال ترانه هاتم توی جاده ها پیاده
میون فاصله ی من از خودم با سایه ی تو
پلی ساختم با ترانه از غم گلایه ی تو
غم تو با من ساده با تنم نفس کشیده
عشق تو آخر خطه که به انتها رسیده
دوست دارم صدای پاتو پاکی اندیشه ها تو
میمونم هر جا که باشی میمونم همیشه با تو
جای دستهای تو مونده روی گردو خاک طاقچه
منتظر هنوز نشسته گل سرخ توی باغچه
که بیای یه قطره اشکی روی گلبرگاش بریزی
آخه ای یاور خوبم تو براش خیلی عزیزی
بی تو من افسرده و خاموشم اینجا خواب شیرین من و رویای من تو
مونده ام تنها تو این غمخونه ی عشق خورشید خوشبختی فردای من تو
قاب چوبی شکسته روی دیوار جا گرفته
غم کهنه ی تو سینه ام بی تو باز معوا گرفته
تو همون یاور خوبی که غمم رو شونه هاشه
بهترین ترانه ی عشق حرف اول دعاشه
یه عروسک قدیمی که دیگه یه پا نداره
رو زمین افتاده اینجا با لباس پاره پاره
بی تو من افسرده و خاموشم اینجا خواب شیرین من و رویای من تو
مونده ام تنها تو این غمخونه ی عشق خورشید خوشبختی فردای من تو
کسی که از جگر فریاد کشیده غمش غریبی و آشفته حالی ست
بیا مرهم بذار بر زخم جونم تو این خونه چقدر جای تو خالی ست !
تو این خونه که گلهای محبت شکوفا میشدن هر لحظه باتو
سکوت مبهمی اینجا نشسته که حالا بی تو هر دقیقه سالی است
تو این شب غریب خورشید من باش تو بانی شب عاشق شدن باش!
بیا که خسته افتادم میونه شقایقهای دشت بی پناهی
شب و روز می چکه اشک ندامت از ابر آسمون بی گناهی
شدم تندر ز دست خشم شاید شدم خاکستر از آتش هجران
دلم شد موج دریای پر از خشم سراسر شورش و گرداب و طغیان
تو این شب غریب خورشید من باش تو بانی شب عاشق شدن باش!



