سهم زن
سهم زن از تو همين کالای تن پوش
وحشت از ديروز و از فردای خاموش
يه غروب جمعه ی پاييز دلتنگ
راه بی عبور به تندر های خاموش
بيشتر از تو، کمتر از من، سهم زن نيست!
زن که سرشکسته و آلوده تن نيست!
سهم زن زير قدم های رذالت
با هجوم قاصدک های رسالت
سهم زن، قفل لب و سر خوردگی ها
تو خزون حزن تن، پژمردگی ها
بيشتر از تو، کمتر از من، سهم زن نيست!
زن که سرشکسته و آلوده تن نيست!
از ميون اين همه اوراق هستی
فصل آغاز زن و در هم شکستی
سهم زن گامی به دنيای گذشته
پوشش ناحق سيمای گذشته
بيشتر از تو، کمتر از من، سهم زن نيست!
زن که سرشکسته و آلوده تن نيست!
عقرب
يه نگاه به سرگذشت تار من
تن خوابيدت و بيدار ميکنه
خبر خودسوزی يه برگ سبز
روزای وحشت و تکرار ميکنه
خبر گمشدن دختر تنهای فقير
حس خشم و تو دلم دوباره احيا ميکنه
شاعری که قلبش از شهر تو پرکشيد و رفت
دفتر شعرش وتو قلب تو پيدا ميکنه!
ای ابهت يه انديشه ی پاک
نفرت از خشونت بی انتهاست
تو فضايی که شکوفايی شکست
همه جا حرف کتابی از خداست
خبر گمشدن دختر تنهای فقير
حس خشم و تو دلم دوباره احيا ميکنه
شاعری که قلبش از شهر تو پرکشيد و رفت
دفتر شعرش وتو قلب تو پيدا ميکنه!
من به دستهای تو متکی شدم
گرچه اتکا من *فکر* منه
دست غارتگر يک عقرب پير
دشنه ای به ريشه ی تو ميزنه
خبر گمشدن دختر تنهای فقير
حس خشم و تو دلم دوباره احيا ميکنه
شاعری که قلبش از شهر تو پرکشيد و رفت
دفتر شعرش وتو قلب تو پيدا ميکنه!
بین من و تو
انور خاکی و من اينور آبم تو يه آسمون و من خاک زمينم
خاک تو تاج سر قبيله ی تو من غريبی که بدون سرزمينم
حسرت آغوش گرمت توی سينه م
خواب یک شعر رهايی رو ميبينم
قصه ی بودن و يا نبودن من نقشی تو ی سرنوشت بازی نکرده
بين سايه های اندوه جدايی قصه ايی از خشم و نفرين نبرده
حسرت آغوش گرمت توی سينه م
خواب یک شعر رهايی رو ميبينم
شاخه های يک درخت شعر خسته روی ديوار کتاب خاطراته
آخ که دلتنگی من مرزی نداره اگه داشت، بين من و اشک چشاته
حسرت آغوش گرمت توی سينه م
خواب یک شعر رهايی رو ميبينم


