تبليغاتX
زیر باران در پناه تاریکی
زیر باران در پناه تاریکی
بی تو میمیرم میان اشکها و این مردن انتهایی نخواهد داشت
                                                                    سروده از :مژده

                                                                    وبلاگ اشکهای شبانه

اين مثنوي حديث پريشاني من است بشنو كه سوگنامه ويراني من است
امشب نه اينكه شام غريبان گرفته ام بلكه به یُمن آمدنت جان گرفته ام
گفتي غزل بگو ؛ غزلم شور و حال مرد بعد از تو حس شعر فنا شد خيال مرد
گفتم مرو كه تيره شود زندگانيم با رفتنت به خاك سيه مي نشانيم
گفتي زمين مجال رسيدن نمي دهد بر چشم باز فرصت ديدن نمي دهد
وقتي نقاب محور يك رنگ بودن است معيار مهرورزيمان سنگ بودن است
ديگرچه جاي دلخوشي وعشق بازي است اصلا كدام احمق از اين عشق راضي است
اين عشق نيست فاجعة قرن آهن است من بودني كه عاقبتش نيست بودن است
حالا به حرف هاي غريبت رسيده ام فهميده ام كه خوب تو را بد شنيده ام
حق با تو بود از غم غربت شكسته ام بگذار صادقانه بگويم كه خسته ام
بيزارم از تمام رفيقان نارفيق اينها چقدر فاصله دارند تا رفيق

من را به ابتذال نبودن كشانده اند روح مرا به مسند پوچي نشانده اند
تا اين برادران ريا كار زنده اند اين گرگ سيرتان جفا كار زنده اند
يعقوب درد ميكشد و كور مي شود يوسف هميشه وصله ناجور ميشود
اينجا نقاب شير به كفتار مي زنند منصور را هر آينه بر دار مي زنند
اينجا كسي براي كسي كس نميشود حتي عقاب در خور كركس نمي شود
جايي كه سهم مرد به جز تازيانه نيست حق با تو بود ماندنمان عاقلانه نيست
ما مي رويم چون دلمان جاي ديگر است ما مي رويم هر كه بماند مخير است
ما مي رويم گرچه زالطاف دوستان بر جاي جاي پيكرمان زخم خنجر است
دل خوش نمي كنيم به عثمان و مذهبش در دين ما ملاك مسلمان ابوذر است
ما ميرويم مقصدمان نا مشخص است هر جا رويم بي شك از اين شهر بهتر است
از سادگيست گر به كسي تكيه كرده ايم اينجا كه گرگ با سگ گله برادر است
ما مي رويم ماندن با درد فاجعه است در عرف ما نشستن يك مرد فاجعه است
ديريست رفته اند اميران غافله ما مانده ايم غافله پيران غافله
اينجا اگرچه باب من و پاي لنگ نيست بايد شتاب كرد مجال درنگ نيست
بر درب آفتاب پي باج مي رويم ما هم بدون باد به معراج مي رويم

ارسال در تاريخ 2008/6/3 توسط داریوش حاجبی

Original Video - More videos at TinyPic
ارسال در تاريخ 2008/6/1 توسط داریوش حاجبی

                                                                                         ترانه سرا: داریوش حاجبی

دفتر حقيقت و ورق بزن!
نه يه اسمی از تو هست، نه اسم من

سال خون چکيدن حنجره هاست
سال بسته موندن پنجره هاست

خبر تازه ی دريایی سراغم نميآد
رنگ لبخند به لباس کهنه ی غم نميآد

مرگ خورشيد توی خواب پنجره
وسعت سستی پر گشودنه

سفری سياه به فرسوده شدن
سفری به جاده ی نبودنه!

خبر تازه ی دريایی سراغم نميآد
رنگ لبخند به لباس کهنه ی غم نميآد

همه جا آتشفشان کينه ها
سال دام و تله های جور واجور

سال تنها موندن تبسم ه
يه ستاره توی راه بی عبور

خبر تازه ی دريایی سراغم نميآد
رنگ لبخند به لباس کهنه ی غم نميآد

دفتر حقيقت و ورق بزن!
توی دستمون يه شمشير جنون

از نگون بختی ما سرخ زمين
گم ميشه شب توی درياچه ی خون

خبر تازه ی دريایی سراغم نميآد
رنگ لبخند به لباس کهنه ی غم نميآد

ارسال در تاريخ 2008/5/30 توسط داریوش حاجبی
                                                                                ترانه سرا: داریوش حاجبی

سهم زن

سهم زن از تو همين کالای تن پوش
وحشت از ديروز و از فردای خاموش

يه غروب جمعه ی پاييز دلتنگ
راه بی عبور به تندر های خاموش

بيشتر از تو، کمتر از من، سهم زن نيست!
زن که سرشکسته و آلوده تن نيست!

سهم زن زير قدم های رذالت
با هجوم قاصدک های رسالت

سهم زن، قفل لب و سر خوردگی ها
تو خزون حزن تن، پژمردگی ها

بيشتر از تو، کمتر از من، سهم زن نيست!
زن که سرشکسته و آلوده تن نيست!

از ميون اين همه اوراق هستی
فصل آغاز زن و در هم شکستی

سهم زن گامی به دنيای گذشته
پوشش ناحق سيمای گذشته

بيشتر از تو، کمتر از من، سهم زن نيست!
زن که سرشکسته و آلوده تن نيست!

ارسال در تاريخ 2008/5/28 توسط داریوش حاجبی
                                                                                           ترانه سرا: داریوش حاجبی

پناه جو

دلم گرفته و قطره ی اشکی
کنار من توی ساحل نشسته

تن دريا براش يه سرزمينه
ولی اينجا چه بی حاصل نشسته!

تو آغوش تو جويای پناهم
چه طوفانی دريای نگاهم!

نميدونم تو از کدوم تباری؟
که از شکستن من غصه داری

در انتظار يک لحظه ی اندوه
تو مثل من چرا در انتظاری؟

تو آغوش تو جويای پناهم
چه طوفانی دريای نگاهم!

از اين دنيای تلخ و نابرابر
فقط يه قطره اشک قسمت من شد

تو گرداب هراس و نااميدی
تموم آرزو ها ريشه کن شد

تو آغوش تو جويای پناهم
چه طوفانی دريای نگاهم!

ارسال در تاريخ 2008/5/28 توسط داریوش حاجبی
قالب وبلاگ