ماه و ببين از پلک شب
انبوه مردم پشت سر
به آسمون خیره نشو
با يک نگاه ِخيره تر
رطوبت نسيم پوست
غرق ِنیایش جنون
دایره بر آب ِهوس
چشیده از تو طعم خون
نو باوه ی خیال من
اسارت شبنم و دید
ضربه ی تازیانه هات
به پوست نورسته رسید
تجربه ی یه حادثه
نیام نیرنگی تو
وابستگی به دوره ی
قدیم و نوسنگی ِ تو
فرزند بارون ِنماز
عطر یه گندم زار پیر
نشونی ِ ترانه مو
از مرگ همسایه بگیر
خیزش یک راه نوین
شعله ی افتاب صدا
نعل بها طلب نکن
از تن بازتاب صدا
رفاقت ، عاطفه ، مهر و محبت
مث ِ تندیس ایمان بر صلیب ِ
علمدار رفاقت ، نا رفیقه
نگاه مهربونی رفته از سو
میون این ستونهای بلوری
از این سنگینی بار صبوری
میخوام پیدا کنم راه نجاتی
نمیدنم چطور ، با کی ، چه جوری ؟
تو شهری که نمیدونی کجایی
یه سایه از یه سنگ بی بهائی
تو شهری که نمی بینی چراغی
نمیبینی، نه دوستی، آشنائی
همه دلخسته از درد جدایی
همه دلخسته از بی همصدایی
ولی با این همه دلهای خسته
نمیاد از کسی هرگز صدایی
تو این شهر هر چی هس به جز عبادت
مث ِ کویر بی آب ِ رفاقت
رفیقان نارفیقن بی نهایت
تو فکر غارت مهر و صداقت
میون این ستونهای بلوری
از این سنگینی بار صبوری
میخوام پیدا کنم راه عبوری
نمیدونم چطور ؟ با کی ؟ چه جوری ؟
وقتی فريادت به گوشم نرسيده
با تن خسته بيا تا مقصد نور
حسرت عروسکی که بی حجابه
مثل يک سايه باهامه تا لب گور
با تو آسون ميشد از کينه ی اهريمن گريخت
رو به سوی آسمون آبي ميهن گريخت
تيکه تيکه شدن عشق و نگاه کن
زير تيغ شهوت خروار خون و
با سکوتمون زمين م زير پا مرد
سيم خاردار برگرفته آسمون و
با تو آسون ميشد از کينه ی اهريمن گريخت
رو به سوی آسمون آبي ميهن گريخت
وقتی دیواری میون ما نشسته
فاصله بین من و تو سایه داره
وقتی هر ثانیه یک هراس مرگه
شعرم از بودن من گلایه داره
با تو آسون ميشد از کينه ی اهريمن گريخت
رو به سوی آسمون آبي ميهن گريخت
وقتی بارون رو زمین بی نفس باز
نامه ای با جوهر خون می نویسه
شاعر دلمرده ی زخمی تر از من
شعرش و با دست لرزون می نویسه
با تو آسون ميشد از کينه ی اهريمن گريخت
رو به سوی آسمون آبي ميهن گريخت
از دوستانم
- امید صباغ نو دوست عالیقدر
- مرجان علیشاهی
ـ سرورم آقای شمس الدین عراقی
ـ پویا گرامی
ـ خانم بلداجی طهماسبی مهربان (پریشان)
ـ شمیم نازنین
ـ فرشته مه نگار عزیز
ـ خانم فرزانه شیداگرامی
سپاسگزارم و برایشان ار صمیم قلبم روزگاری خوش آرزو میکنم!
من زنم، انسانم وسهم من اندازه ی تست
راه من راه زن دريا دل و دلاور ه
بار سنگينی تو رو شونه های خستمه
که تو آيينه ی حق تصوير نابرابر ه
من ميون اشک غمديده ی نابرابرم
کی به تو گفته که من از تو که مردی کمترم؟
چهره ات پوشیده از نقاب آهنين مرگ
واسه سنگسار تن کدوم پرنده اومدی؟
دست تو شرمنده از پرتاب سنگه پشت سنگ
تو برای دفن نو عروس خنده اومدی!
من ميون اشک غمديده ی نابرابرم
کی به تو گفته که من از تو که مردی کمترم؟
من زنم، روزنه های بسته رو باز ميکنم
با صدام سکوت و در خلوت خونه ميشکنم
اگه حالا قسمتم زخم زبون شنديدنه
من طلوع صبح فرياد بلند يک زنم
من ميون اشک غمديده ی نابرابرم
کی به تو گفته که من از تو که مردی کمترم؟


