من خودمم نه خاطره
قطره ای روی پنجره
مرگ من و خودت ببین
تو ناله های حنجره
نبود و بی تو نیس دگر
به خاک سرزمین عشق
دست من و بگیر ببر!
بارون دلتنگی رو باز
رو سرم آواره نکن!
حریر قطره اشکم و
با رفتنت پاره نکن!
نگات به چشم من گره
خورده تا مرز بودنم
از عاشقی بگو برام
از گریه دم نمیزنم
آغوش گرم آشنات
واسه رها شدن بسه
بودن تو ظهور عشق
همین برای من بسه
به خلوت تنهاییه
تنم قدم بذار، بیا
جز فاصله، جز درد عشق
چیزی نمونده بین ما
قسمتی از وجودمی
تسخیر لبخند توام
آزادم اما من هنوز
اسیر و دربند توام
من خودمم نه خاطره
قطره ای روی پنجره
مرگ من و خودت ببین
تو ناله های حنجره
زنده هستم با تو هستم
من که با تو پر کشیدم
شور زندگی رو در تو
در تن پاک تو دیدم
با تو هستم قفسی نیست
با تو باشم نفسی هست
تو دلم دریای امید
قد دریا هوسی هست
تو خیابون زیر بارون
عطر ناز تو پیچیده
خوش بحال گل یاسی
که تو رو تو آینه دیده
هر جا هستم فکرم من گم
میشه تو دنیای عشقت
وقتی چشمام و میبندم
پُرم ازهوای عشقت
زنده هستم تا تو باشی
من که سرد و بی تو پوچم
یه غریبم که همیشه
زیر بارون توی کوچه م
بوی حس ناامیدی
رو تن سرد زمینه
اما وقتی که تو هستی
زندگیم چه دلنشینه!
نگو فردا همین امروز
که امروز مال ماس شاید
ستاره درخشانی
به دیدار تو می آید
به امید همین امروز
تموم عمر و سر کردم
در انتظار فردا ها
به یک دنیا سفر کردم
به یک دنیا که از فردا
همیشه بی خبر بوده
ولی من خواب شیرین و
از عشقت با خبر کردم
تموم عمرم و شاید
چه بیخود آرزو کردم
برای روح آزادم
خودم رو زیر و رو کردم
به نفرت میرسم وقتی
یه حس آشنا دارم
هزاران شکوه از دست ِ
خودم پیش خدا دارم
فریبم داده دیروزم
حدیثی رو به پایانم
اگه امشب شب من نیس
چه فردا هست نمیدانم
بیا با من به دیدار ِ
شروع خوب امروزی
به شکل آدمی عاشق
بنام عشق و پیروزی
نگو فردا همین امروز
که امروز مال ماس شاید
ستاره درخشانی
به دیدار تو می آید
آرزو بر باد میزنم فریاد
آنچه هست در سینه درد ست و لبانم بسته میماند
عشق افسونگر قصه ای دیگر
اسم تو بر روی قلب من شکوه عشق و میخواند
مرد شبگردم قلب پر دردم
شام تاریکی نصیبم میشود اما چه میداند!
در شبی تنها فارغ از رویا
با تو باران غصه را از هر نگاه خسته میراند
آرزو بر باد میزنم فریاد
آنچه هست در سینه درد ست و لبانم بسته میماند
دوباره شب شد و دلتنگم امشب
چه غصه بار ِ ابر آسمونت!
بیا تا زندگیم رنگی بگیره
مث رنگ چشای مهربونت
دوباره بوی نفرت، بوی نفرین
شبی دلسردو کینه توز و سنگین
هوا امشب پر از هوای غربت
گل پژمرده روی خاک غمگین
چرا امشب عروسک های بی جون
بجای سایه های ما اسیرن؟
بذار ستاره های خالی از عشق
بیان و انتقام از ما بگیرن!
تو رگهام خون تو جاری ِ اما
خیالم بدتر از کابوس مرگه
اگه شب یه شب دل شیشه ای نیس
ولی روشنی ش از فانوس مرگه
چشام خیره به سایه های وحشی
غروبم بستری برای مردن
اگه از بیکسی تموم قصه
تموم نمیشه راه ِ دل سپردن
غروب رفتن تو درد من بود
برای گریه هام دریا کمم بود
در اتنظار مرگ نشسته بودم
به مردن دل سپردن ماتمم بود


